به نام خدایی که دوستم داره...

مامان ميگه شب شده وقت خوابه
بچه ي خوب الان تو رختخوابه
مي شينه باز کنارم عاشقونه
کتاب داستانو برام مي خونه
مي شينه با يه استکان چايي
قصه ميگه برام چه قصه هايي
قصه ي امشبش چقد قشنگه
آب مي کنه هرد لي رو که سنگه
قصه اي از بخت بد يه اهو
که تشنه بود اومده بود لب جو
آروم اومد نشست کنار برکه
تا بخوره از آب اون يه چکه
حيووني از يه بچه ساده تر بود
از تله ها حسابي بي خبر بود
يه قطره آب خورد و دمي تکون داد
غافل که افتاده تو دام صياد
نمي تونس که داد و فرياد کنه
يا خودشو از تله آزاد کنه
ديگه خودش فهميده بود که ديره
فهميد ه بود قرار که بميره
نه حتي يک نفس براش مونده بود
نه راه پيش و پس براش مونده بود
نشس ميون دام و هي دعا کرد
دلش شکست رو به امام رضا (ع) کرد
گفت آقا جون من چن تا بچه دارم
اگه بميرم پيش کي بذارم
چشم اونا به انتظار منه
عشق اونا دار و ندار منه
اگه کرم کني به آه سردم
ميرم ولي دوباره برمي گردم ...
درد دلش تموم نشد که ديدش
فرشته ي نجاتشم رسيدش
حاجت اون دل شکسته رو داد
ضامن آهو شد پيش صياد
آهوي قصه رفت با ناز و اداش
اومد ولي تنها نه !... با بچه هاش
ورد لبش فقط شکر خدا بود
جونشو مديون امام رضا (ع) بود
قصه تموم شد ديگه وقت خوابه
اما دلم مونده تو اين کتابه
هنوز تو قلبم يه چيزايي مونده
که مادرم توي کتاب نخونده
مي خوام که تو دلم نمونه حرفام
با قلب کوچيکم بگم به اقام
امام رضا (ع)! منم يه آهو دارم
شبا هميشه مي خوابه کنارم
عروسک قشنگيه آقا جون !
خوشگل و رنگي رنگيه اقا جون !
فکر مي کنم قلب اونم مي زنه
اونم دلش يه وقتايي مي شکنه ...
ميخوام بهت نشون بد م باهوشم !
شبيه صيادا لباس مي پوشم
براي آهو يه تله مي ذارم
تا توي اون تله گيرش بيارم
شايد دلش شکست تو رو صدا کرد
اونم نشس رو به امام رضا (ع) کرد !
اون وقت اگه بياي تو رو مي بينم
تا آرزوم نمونه توي سينم
دوست دارم قدر تموم دنيا
مي بينمت شبا تو خواب و رويا
مامان مي گه شب شد ه وقت خوابه
بچه ي خوب الان توي رختخوابه
**********************************
آقا جون به درد دل ما هم برس...
عید همتون مبارک...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به نام خدایی که دوستمون داره!

سلام...
امروز یه روز از روزای پاییزه خداست...
ساعت یک و چهل و هشت دقیقه بعد از ظهره...
دلم واستون تنگ شده بود گفتم بیام بنویسم...
اما نمی دونم از چیو از کی بگم، چون نه چیزی دارم و نه کسی...(البته خارج از دایره خانواده منظورمه)
خیلی فکر میکنم به نوشته هام، نوشته های قبلیم،نوشته های الانم ، نوشته های آیندم!!!
خیلی جالبه برام(البته یه بار دیگم گفته بودم) همه نوشته هام معمولا حاوی احوالات همون لحظات نوشتنمه!
خوشحالم که با شما روراست و صادق بودم...
راستی یه خبر بد حالمو از اونیکه بود بدتر کرد...
خبر این بود که شماره دوم نشریمو داشتیم می بردیم واسه چاپ که متوجه شدم چاپ نشریات تا اطلاع ثانوی ممنوع شده...![]()
زحمات خودم گروهم شد هیچ...![]()
مطالب بیات شد و مسوولین فرهنگی دانشگاهم که اصلا توجهی به این موضوع ندارن!!!![]()
بی خیال هیچ وقت کسی توجهی به ما نداره...!
بی خیال...
راستی از زندگی چه خبر؟
به همتون خوش می گذره؟
بچه مدرسه ایا رفتین مدرسه؟
بچه دانشگاهیا چی ؟ شما رفتین دانشگاه؟
کارمندای عزیز؟پدرا مادرا؟
حال همه خوبه؟
خوبه خدا رو شکر ...
انشاالله همیشه سلامت باشین...
از خودم چه خبر؟
خبر خاصی جز دلتنگی نیس؟
دلتنگی چرا؟

فرض کنید الکی،این که نمی دونی چرا من دلتنگم نشون از اینه که اصلا وبلاگ منو نخوندین؟!
حالا سلام به احوالاتم می کنم، تعجب نکنید!
نمی تونم با خودم حرف بزنم...؟؟؟
خودم سلام ...
خودم خوبی...؟
خودم چرا دلت گرفته...؟
خودم چرا ساکت شدی...؟
حرف بزن...
خودم:سلام
خودم:از چی بگم...؟
خودم چرا بغض کردی...؟
خودم:کاش یه روز خودش...
خودم:میشه ولم کنی...

نمی دونم خودم چشه ، مرتب این شعرو می خونه...!
بخوام از تو بگذرم،من با یادت چه کنم؟
تو رو از یاد ببرم،با خاطراتت چه کنم؟
حتی از یاد ببرم، تو و خاطراتتو
بگو من، با این دل خونه خرابم چه کنم؟
تو همونی که واسم یه روزی زندگی بودی
توی رویاهای من عشق همیشگی بودی
آره سهم من فقط از عاشقی یه حسرته
بی کسی عالمی داره، واسه ما یه عادته
چطور از یاد ببرم اون همه خاطراتمو
آخه با چه جراتی به دل بگم تموم برو
دل دیگه خسته شده به حرف من گوش نمیده
چشم به راه تو میمونه همیشه غرق امیده
نمی دنم خودم چشه؟
ولش کنین...
ولش کنین...
ولش کنین...
مراقب خودتون باشین و واسه خودم دعا کنید

راستی امروز روز جمعس، دلم نیومد چند خطی از آقا امام زمان ننویسم...
اما چیزی نمی تونم بگم جز اینکه:
آقا به خدا شرمنده ایم...!
به نام خدایی که دوستم داره...!

سلام...
کم میام، و وقتی هم میام دیگه احساسات ادبیم گل نمی کنه...![]()
اوه اوه...
براتون گفتم نمایشگاه زدیم؟؟؟
نه نگفتم...
آقا ما به کمک چندتا از دوستامون یه نمایشگاه به مناسبت هفته دفاع مقدس زدیم!
بچه های گروهم لطف داشتن، کارای گرافیکی نمایشگاهو دادن به من، پوستر و عکس و بنر و... از این حرفا دیگه...
ولی جدای بحثای فنیش ، یه نمایشگاه فوق العاده معنایی در اومده...
حین ساختن نمایشگاه خیلی چیزا یاد گرفتم...
شایدم بعضا تو رفت و آمدایی که از نمایشگاه تا اینور اونور واسه گرفتن وسایل پیش میومد، فرصتی گیرم میومد که به این بنده های خدا و حال و روز الان خودم نگاه کنم!
خدایی اونا دیگه کی بودن؟
واقعا ماورایی بودن...
از همه چیز فقط واسه یه عشق گذشتن ، پرپر شدنو ...
مثلا داستان شهید پلارکو که شنیدین...
نشنیدین؟
این داستانو میگم که یکم از احساس دین خودم کم بشه...
احساس دین و خجالت به مقام کسایی که من حتی سر سوزنی حتی سعی نکردم اونارو بفهمم ، چه برسه به اینکه دنباله رو راهشون باشم...
*********************
***************************************

شهید سید احمد پلارک در یکی از پایگاه های زمان جنگ ، به عنوان یک سرباز معمولی کار میکرد . او همیشه مشغول نظافت توالت های آن پایگاه بوده و همیشه بوی بدی بدن او را فرا میگرفت . تا اینکه در یک حمله هوایی هنگامی که او در حال نظافت بوده ، موشکی به آنجا برخورد میکند و او شهید و در زیر آوار مدفون میشود .
بعد از بمب باران ، هنگامی که امداد گران در حال جمع آوری زخمی ها و شهیدان بودند ، متوجه میشوند که بوی شدید گلابی از زیر آوار می آید .
وقتی آوار را کنار میزدند با پیکر پاک این شهید روبرو میشوند که غرق در بوی گلاب بود .
هنگامی که پیکر آن شهید را در بهشت زهرا تهران ، در قطعه 26 به خاک میسپارند ، همیشه بوی گلاب تا چند متر اطراف مزار این شهید احساس میشود و نیز سنگ قبر این شهید همیشه نمناک میباشد بطوریکه اگر سنگ قبر شهید پلارک رو خشک کنید ، از اونطرف سنگ خیس میشه و گلاب ازش بیرون میاد.
می گویند شهید پلارک مثل یکی از سربازان پیامبر ( ص ) در صدر اسلام ، " غسیل الملائکه " بوده است . " غسیل الملائکه " به کسی می گویند که ملائکه غسلش داده باشند . در تاریخ اسلام آمده که حنظله غسیل الملائکه که از یاران جوان پیامبر بود ، شب قبل از جنگ احد ازدواج می کند و در حجله می خوابد . فردا صبح ، زمانی که لشکراسلام به سمت احد حرکت می کرد ، برای رسیدن به سپاه بسیار عجله کرد و بنابراین نرسید که غسل کند . او در این جنگ شهید شد و ملائکه از طرف خدا آمدند و او را با آب بهشتی غسل دادند . پیکر او بوی عطر گرفته بود که بعد پیامبر بالای پیکر او آمدو از این واقعه خبر داد . حالا گفته می شود شهید احمد پلارک عزیز هم اینچنین است و برای همین است که همیشه قبر او خوشبو و عطرآگین است .
کسایی که زیاد بهشت زهرا میرن، بهش میگن شهید عطری .
خیلیها سر مزار شهید سید احمد پلارک نذر و نیاز میکنن و از خدای او حاجت و شفاعت میخوان
-*شهید پلارک از زبان مادرش** در 13 سالگی تا به هنگام شهادت 23 سالگی نماز شبش ترک نگردیده بود. شبهای بسیاری سر بر سجده عبادت با خدای خود نجوا می کرد و اشک می ریخت... اشکهای شهید سید احمد پلارک امروز رایحه معطری است که انسانها را تسلیم محض اراده و قدرت آفریدگارش میکند .
**********************************************************
میبینید شهدا چجور آدمایی بودن؟
خیلی سخته مثل اونا بشیم...
کاش شهدا یه گوشه چشمی به من گنه کار زار و حقیر هم مینداختن...
توی نمایشگاه که بودیم بارها و بارها وقتی گیر میکردیم خودشون کارا رو درست می کردن...
امیدوارم شهدا روز جزا مارو هم شفاعت کنن...
کاش میشد ...
نمی تونم ادامه بدم ...
التماس دعا...
به نام خدایی که دوستم داره...!

اگه گریه بزاره مینویسم
کدوم لحظه تورو از من جدا کرد
نگو اصلا نفهمیدی نگو نه
تو بودی اونکه دستامو رها کرد
خودت گفتی خداحافظ تموم شد
منو تو سهممون از عشق این بود
خوده تو حرمته عشقو شکستی
بریدی اخره قصه همین بود
اگه مهلت بدی یادت میارم
روزایی رو که بی تو عینه شب بود
تمومه سهمت از دنیا عزیزم
بزار یادت بیارم یک وجب بود
بهت دادم تمومه اسمونو
خودم ماهت شدم اروم بگیری
حالا ستاره ها دورت نشستن
منو ابری گذاشتی داری میری
بیا برگرد ازین بن بسته بی عشق
بزار این قصه اینجوری نباشه
اخه بذره جدایی رو چرا تو
چرا دستایه تو باید بپاشه
خداحافظ نوشتن کاره من نیست
اخه خیلی باهات ناگفته دارم
اگه گریه بزاره می نویسم
اگه مهلت بدی یادت میارم
اگه گریه بزاره می نویسم
کدوم لحظه تورو از من جدا کرد
نگو اصلا نفهمیدی نگو نه
تو بودی اونکه دستامو رها کرد
خودت گفتی خداحافظ تموم شد
منو تو سهممون از عشق این بود
خوده تو حرمته عشقو شکستی
بریدی اخر غصه همین بود!!!
یادتون میاد یه روزایی یه کسیو دوست داشتم؟
امشب داشتم ترانه بالا رو گوش می دادم که ناخودآگاه هواشو کردم، یه هو به کلم زد برمو دست خطشو ببینم ،شاید کمی آروم بگیرم، آخه ما واسه کنکور با هم درس می خوندیم، کتابامون مشترک بود، خلاصه رفتم سراغ گنجه کتابای زیرزمینمون...
اه... اه .... اه....
تازه یادم اومد کتابا رو همون موقعها فروختیم...
یاد آلبوم عکسا افتادم ...
اه... اه .... اه....
دریغ از یه عکس!!!
انگار همه دنیا دس به دست هم دادن که هیچ خاطره ای ازش نمونه...
این شد که از حالت استیصال باز مجبور شدم به پناهگاه همیشگیم، یعنی اینجا پناه بیارم و چند خط بنویسم شاید کمی آروم تر بشم...
انصافا چقدر سخته بدونی یه قصه تموم شده ولی نخوای باور کنی...
من خودم این قصه رو شروع کرده بودم ، تا جاهای خوبی قصه رو پیش بردم ، اما نمی دونم از کجاشو دیگه من ننوشتمو اینجوری شد...
هر شب به این فکر میکنم که مثلا اگر فلان کارو می کردم ، فلان کارو نمی کردم کار به اینجا نمی رسید...
الان حتی یک صدا، یک عکس ، حتی یه دست خط ...
هیچی ازش واسم نمونده...
فکر می کنم باید با حسرت حتی یه خبر ازش به گور برم...
دیگه برام مهم نیس که فردای زندگی دست اون توو دست کسیو ، دست من توو دست کس دیگه باشه...
الان فقط می خوام ...
خدا به هممون صبر بده...
و خدا هممونو کمک کنه...
الهی آمین...

داشتم به نوشته پارسالم توو همین روزا نگاه می کردم، کاش به حرفای اون موقم عمل می کردمو عشق یک طرفمو توو دلم دفن می کردم ، لااقل اونجوری گهگاه صداشو می شنیدم...
به هر حال آدمیزاد اشتباه زیاد می کنه...
اما این ماجراها یه چیز خوبم واسم داشت...
اونم این بود که مطمئن شدم ، عشقم عشق پاکیه، هوس نیست...
خلاصه زندگیه دیگه...
راستی رمضونم تموم شد،دیگه عید فطری فرصت نشد عید و بهتون تبریک بگم، پساپس عیدتون مبارک...!
آخر سر هم این شعرو تقدیم می کنم به همه همراهای کلبه ی تنهاییم...
حالا من و تنگ غروب و جاده
خاطره هایی که توو دست باده
میرم, میرم تا با تنهایی تنها باشم
دیگه میخوام از خودمم جدا باشم
غرور من پیش تو کم آورده
بسشه هر چی زخم و ضربه خورده
میرم, ولی بدون که بد میکنی
عشقمو ناشنیده رد میکنی
حالا میری که میدونی خرابم
همش دارم فکر میکنم توو خوابم
حالا میری که میدونی خرابم
همش دارم فکر میکنم توو خوابم
میرم ولی پیش تو جا می مونم
میخوام هنوز از عشق تو بخونم
بارون میشم تا بغضمو ببارم
جاده ای نیست پا رو خودم میذارم
سنگ غرورتو نزن به شیشم
باشه دیگه مزاحمت نمیشم
سنگ غرورتو نزن به شیشم
باشه دیگه مزاحمت نمیشم

یا علی ، حق نگهدار
به نام خدایی که دوستم داره!

سلام ...
خیلی وقته که ننوشتم...
شاید توو این مدت که نمی نوشتم دلیل قشنگی واسه نوشتن نداشتم...
وشاید تصمیم گرفته بودم سکوت کنم...
آخه من معتقدم توی سکوت خیلی بیشتر میشه معنا رو منتقل کرد...
شاید با شاملو هم عقیده باشم که میگه:
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من...
...
اما...
اما چند شب پیش اتفاقی افتاد که شاید دویاره بهونه ای شد واسه نوشتن...
چند شب پیش داشتیم با سامی خاطرات این چند وقته، بهتر بگم این چند ساله رو مرور می کردیم...
از اونجا شروع کردیم که سامی میخواست بره اصفهان...
یادش بخیر شب رفتنش ، من و سامی و دوست صمیمیش تصمیم گرفتیم تا صبح نخوابیمو حرف بزنیم و صدای حرفامونو ضبط کنیم...
خلاصه سامی فردای اون روز رفت تا من شاهد رفتن اولین عزیزم باشم...
تقریبا سال سختی به من گذشت ، البته کسایی کنارم بودن که شرایطو برام قابل تحمل می کردن...
یک سال گذشت تا اون دوست صمیمیش هم که جای سامیو برام پر می کرد فوق قبول بشه و بره تهران...
آره دومین عزیز هم رفت...
اما ...

یه چیزی باعث میشد که اون موقع ها خودمو نگهدارم ، اونم این بود که فکر می کردم اونا برمی گردن...
مدتی گذشت...
تا اینکه متوجه شدم شاهد رفتن سومین عزیز خودم هستم، کسی که وبلاگ رو به خاطر اون زدم...
اما رفتن اون یکم با بقیه رفتنا فرق می کرد...
البته یکم که نه خیلی فرق می کرد...
آخه این رفتن بازگشتی نداشت و ضامن برنگشتن دومین عزیزمم بود...
یه ترسی داشتم اون موقعها که همش فکر می کردم نکنه بره و دیگه حتی نتونم باهاش هم صحبت بشم...
و اما امروز اون خیال ترسناک به واقعیت تبدیل شده...
اما ...
چند شب پیش سامی حرفی زد که خیلی آرومم کرد...
گفت:
هر رفتنی ، برگشتی هم داره...
و اگه کسی با رفتنش ناراحتت کرده ، یه روز با برگشتی که فکرشو نمی کنی، ۱۰ برابر خوشحالت می کنه...
اون می گفت تو وقتی من رفتم خیلی دلت شکستو تنها شدی...
اما امروزو ببین توی آغوش آبجیت هستیو بیشتر از قبل رفتنم احساس خوبی داری...
امیدوارم سامی راست بگه و توی هر رفتنی ، برگشت غیر منتظره ای باشه...
من آن ابرم که می خواهد ببارد
دل تنگم هوای گریه دارد
دل تنگم غریب این در و دشت
نمی داند کجا سر می گذارد
بگذریم....
راستی با رمضان چه می کنید؟
میگن رمضان ماه مهمانی خداست...
میگن ...
خیلی میگن راجع به رمضان...
اما من میگم:
خدا این ماهو گذاشته تا بنده هاش ببینن چقدر طول روز گناه می کردن...
چجوری؟
معلومه...
توو رمضان بارها پیش میاد که می خوایم کاریو بکنیم ، بعد میگیم نه! روزه ام نمیشه...
حالا ببین چند بار این اتفاق میفته...
وقتی میشمریم از خودمون بدمون میاد...
انگار فقط این یه ماهه که فقط خدا هستو به احترامش گناه نمی کنیم...
کاش همه ماهها رمضان بود...
کاش همیشه روزه بودیم...
روزه نمازاتون قبول...
سر سفره خدا ما رو از یاد نبرید...



